تبلیغات
...:STORY CITY:... - Visit again - ep1
سلاااااااااااااااام من و اومدم و قسمت اول داستان دیدار دوباره با من همراه باشیییید مرسی.

قسمت1

نینا:رهاااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

یه تکونی خوردموازاین شونه به اون شونه شدم...

من:چه مرگته...

نینا:بی ادبه بی شخصیته...بیخیال ...بقیشوخودت بگو....

مااومدیم...

من:اومدی که اومدی...

نینا:من نه...ما...من وبابام...

من:خوش اومدین...فقط میخواستی همینو بشنوی... حالابیرون...

نینا:نخیر...میخواستم بگم کارپیداکردیم...

من:خوب که چ...

یه لحظه جملشوتومغزم تحلیل کردم وباعمق موضوع مواجه شدم...

من:چیییییییییییی؟؟؟؟؟کااااااااااااااااار...

نینا:باباببندکرشدم...

من:عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتم...ومحکم بغلش کردم...

نینا:ولم کن خفه شدم...همجنس گرا...

باشنیدن حرف اخرش یکی محکم زدم توسرش...

نینا:آخخخخخخخخخخخخخخخ...چته روانی؟؟؟؟؟

من:توخوب میدونی به این کلمه اخریه حساسیت دارم وازش متنفرم حالاهی بگو...

نینا:باشه ببخشید...

بعدبلندشدم ورفتم سمت کمدلباسام یه لباس انتخاب کردم وانداختم روتخت...متوجه شدم نیناهمینطورباتعجب به من نگاه میکنه...

من:چیه؟؟؟؟؟؟نکنه توقع داری با این تاپ وشلوارک بیام بیرون؟؟؟؟؟؟

اخه تاپه یکمی کوتاه بودوشلوارکه کلا کوتاه بودولی چه کنم که گرماییم...

من:تازه پاشوبروبیرون منم میام...پاشو...

نینا:باشه فقط زودبیایا...

من:باشه...

وبعدرفت بیرون لباساموعوض کردم وموهاموشونه کردم وبستم...

رفتم بیرون...بعدباچهره مهربون عموروبه روشدم...

من لبخندی زدم:سلام عموجان...صبح بخیر...

عموبادیدن من خندیدواومدجلووبغلم کرد:سلام دخترم...

بعدپدرم عموهمیشه کنارم بودحتی وقتی پدرم زنده بودو حالاهم پشت منومادرم هست اون مثل عموواقعیمه...

وبعدروکردم به مامان وسلام کردم...

یه چیزی خوردم که ته دلموبگیره...وطبق حرفایی که نینازده بودبایدعموحرفشومیزد...ولی کافیه دروغ گفته باشه چنان بلایی به س...

عمو:رهاجان فکرکنم نینابهت درباره کارگفته باشه...

من داشتم ذوق مرگ میشدم...:بله گفته عموجان گفته....

عمو:برایه هردوتون کارپیداکردم...تویه گروه موسیقی... ولی باهم نیستین جداست...

من:اها...

عمو:نینادیروزرفته ومحل کارشو دیده...امروزتوبامن میایی تانشونت بدم...

من همینطوربیخیال نشسته بودم...

عمو:پاشوببینم راحت نشسته میگم بریم نشونت بدم نشسته....

من:خوب چراعصبانی میشین رفتم....

بادوسمت اتاقم رفتم لباساموعوض کردم واومدم بیرون...

من:عموجان حاضرم...بریم...عموبلندشدو هر سه مون ازمامان خداحافظی کردیم ورفتیم بیرون وسوارماشین عموشدیم...

من:عمونگفتین اسم گروهامون چیه...

عمو:ااا...راست میگی...اسم گروه نیناگروه تی آرا که دخترن...واسم گروه تودابل اسه که پسرن...

من:چی؟؟؟پسرن؟؟؟؟؟؟

عمو:بله...اتفاقاگروه توطرفدارزیاد داره و حسابی سرشون شلوغه مدیر برنامشون دیروز استفاداد...

من:اها...

نیناروخونه پیاده کردیم وبه سمت خونه دابل حرکت کردیم...

 

درسته قسمت اول جالب نشدولی جالب میشه...

نظربیشترجالب تر...




طبقه بندی: VISIT AGAIN~MARY،
برچسب ها: SS501،

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : Mary_khj | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کانکس